:)))
من سرم تو کار خودم بود داشتم خوندن نوشتن یاد می گرفنم که یه روزی یه دختری رو دیدم اون این شکلی بود ما با هم دوست شدیم و اوقات خیلی خوبی باهم داشتیم من اونقدر دوسش داشتم که بهش هر چند وقت کادو میدادم وقتی اون هدیه رو باز میکرد و از کادوم خوشش میومد اینجوری ذوق میکردم در کنارش احساس خوشبختی و غرور میکردم ما تقریبا همه شب ها با هم در حال گفتگو بودیم همه اطرافیان بهمون حسودیشون میشد و اینجوری نگامون میکردن! همه چی خوب و عالی بود حتی فکر میکردم خوشبخت ترین آدم رو زمین هستم نمی خواستم باور کنم من اینجوری شدم و همچنان اینجوری بودم سعی میکردم خودمو به بیخیالی بزنم و بهش فکر نکنم بله ... من موفق شدم! آخرش تونستم اون دختر رو فراموش کنم و در آخر ... ![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
![]()

![]()
